پسر نازنینم پاییز و زمستان خیلی هوای تهران آلوده هست. نزدیک تولدت بود و ما مشغول فکر کردن و برنامه ریزی برای جشن تولدت بودیم که متاسفانه آلودگی هوای تهران کار دستمون داد و تو دچار حمله آسمی یا به اصطلاح عموم خروسک شدی. بابایی اهواز بود. به کمک دایی به بیمارستان رسوندیمت و بلافاصله بهت اکسیژن وصل کردند و بستری شدی
انقدر پسر خوب و حرف گوش کنی هستی که همه پرستارها و دکترها از شما تعریف می کردند. موقع گرفتن نمونه و سرم زدن و ... انقدر همکاری می کردی که همه تعجب می کردند.
با توجه به بارداریم برای من ماندن توی بیمارستان خیلی سخت بود اما حتی یکساعت طاقت دوری ازت را نداشتم و کل سه روز را خودم کنارت موندم. بابایی هم شب خودش را با پرواز بهمون رسوند اما اجازه ماندن پیش شما را بهش نمیدادن. با اینحال بابایی دایم توی بیمارستان حضور داشت و گاهی پشت در سالن میامد و منم شما را برای دیدنش میبردم.
یک قضیه خیلی بامزه بود. همان اول که وارد اورژانس بیمارستان شدیم بعد از کارهای اولیه که روی شما انجام دادند، دکتر دستور بستری در بخش را داده بود و من و دایی جون مشغول انجام کارها بودیم. دایی بغلت کرده بود
برچسب:
نویسنده: نیکا توکلی
تاريخ: دوشنبه
18 بهمن
1395 ساعت: 22:43