خرید بک لینک
پسر نازنینم پاییز و زمستان خیلی هوای تهران آلوده هست. نزدیک تولدت بود و ما مشغول فکر کردن و برنامه ریزی برای جشن تولدت بودیم که متاسفانه آلودگی هوای تهران کار دستمون داد و تو دچار حمله آسمی یا به اصطلاح عموم خروسک شدی. بابایی اهواز بود. به کمک دایی به بیمارستان رسوندیمت و بلافاصله بهت اکسیژن وصل کردند و بستری شدی انقدر پسر خوب و حرف گوش کنی هستی که همه پرستارها و دکترها از شما تعریف می کردند. موقع گرفتن نمونه و سرم زدن و ... انقدر همکاری می کردی که همه تعجب می کردند. با توجه به بارداریم برای من ماندن توی بیمارستان خیلی سخت بود اما حتی یکساعت طاقت دوری ازت را نداشتم و کل سه روز را خودم کنارت موندم. بابایی هم شب خودش را با پرواز بهمون رسوند اما اجازه ماندن پیش شما را بهش نمیدادن. با اینحال بابایی دایم توی بیمارستان حضور داشت و گاهی پشت در سالن میامد و منم شما را برای دیدنش میبردم. یک قضیه خیلی بامزه بود. همان اول که وارد اورژانس بیمارستان شدیم بعد از کارهای اولیه که روی شما انجام دادند، دکتر دستور بستری در بخش را داده بود و من و دایی جون مشغول انجام کارها بودیم. دایی بغلت کرده بود

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 22:43

پسر عزیزم به این سرعت 5 سال از زندگیت گذشت. به چشم بر هم زدنی. دوست دارم لحظه به لحظه بزرگ شدنت را با تمام وجود حس کنم. سالها به سرعت میگذرند و به امید خدا بزرگ و شکوفا می شوی. امیدوارم اونموقع با خواندن این خاطرات لذت ببری و من هم از یادآوری و دیدنشون بارها و بارها لحظات زیبامون را زندگی کنم. امسال دو بار تولدت را جشن گرفتیم یکبار با خانواده بابایی( عمو رسول اینا و زن عمو زهرا) و یکبار هم با خانواده مامانی. آخه هماهنگ کردن همه برای یک روز سخت بود و به همین دلیل دو تا آخر هفته پشت سرهم برات جشن گرفتیم. هفته اول با خانواده عمویی به شهر بازی سرزمین عجایب رفتیم. بابایی بلیط جشنواره سرزمین عجایب را گرفته بود. تو و حسن و محیا می تونستید سه ساعت کامل از تمام وسایل شهر بازی استفاده کنید. ارشان جان و محیا گلی فکر کنم به حسن آقا خیلی خوش گذشته بود چون کارت خودش را برداشته بود و به تنهایی سراغ بازیهای دلخواهش می رفت و ما کمتر او را می دیدیم با خودم فکر می کردم سه ساعت خیلی طولانی هست و چطور می خواهیم این همه ساعت توی شهربازی باشیم اما انقدر به شماها خوش گذشت که زمان به سرعت

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 22:43

من ارشان روز 17 آبان 1390 ساعت 12:20در حالیکه تهران برفی بود به این دنیا پا گذاشتم بابام استاد دانشگاه و مامانم کارمند شرکت خصوصی بود که البته بعد از تولد من خودش را باز خرید کرد تا تمام وقتش در کنارم باشه. بابا و مامان دوست دارند من افتخار خودشون و همه مردم بشم منم تلاشم را انجام میدم تا به یاری خدا و پشتکار فراوان به اهداف عالیه دست پیدا کنم. یادم باشه که من توانایی بهترینها شدن را دارم. با سلام از اينکه از وبلاگ ارشان خان جان ديدن می کنید از شما سپاسگزارم. من مامان ارشان کوچولو، با اين انگيزه که بتوانم عکسهای هر ساله فرشته مون را از کوچکی در يک جا جمع کنم و در آینده که به اميد خدا پسرم بزرگ و شکوفا شد به او هديه کنم، با کمک بابای ارشان اين وبلاگ را ايجاد کردم. آرزو دارم ارشان و همه نی نی های اين سرزمين و دنيا سالم و صالح باشند. الهی آمین سعی کردم برای راحتی کار، عکس ها را بصورت ساليانه طبقه بندی کنم و عکس های تولد هر ساله را نيز جداگانه ذخيره کنم. لطفا برای ديدن عکس های تولد و ... در کادر سمت راست و در قسمت موضوعات، روی موضوع مورد نظر کليک کنيد. موضوع :

برچسب: نویسنده: نیکا توکلی تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 22:43

صفحه بندی